وفای عشق
عزیزم بي تو چون پاييز ، زرد است
دل تنهاي من لبريز درد است
به دور از تابش دستان گرمت
دلم زنداني شبهاي سرد است
نمي يابم تورا با اين اسيري
دل آزاده من چه شب نورد است
این وبلاگ را به عشق اول وآخرم مهدی که قلبش در اسارت منه تقدیم می کنم.
عزیزم بي تو چون پاييز ، زرد است
دل تنهاي من لبريز درد است
به دور از تابش دستان گرمت
دلم زنداني شبهاي سرد است
نمي يابم تورا با اين اسيري
دل آزاده من چه شب نورد است

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به
میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و
شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

نه در کف فنجان فهوه نه در اخم پيشاني فالگير بزرگ نه در ازدحام آدمهايي که سرد از کنارم مي گذرند...
نمي توانم بيابمت..نمي توانم..تو بين لايه هاي پيچ در پيچ تقدير من در کف دستم گم شده اي

گفتند ستاره را نمي توان چيد ... و آنان که باور کردند... براي چيدن ستاره ... حتي دستي دراز نکردند... اما باور کن ... که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهي ماند ... اما چشمانم لبريز ستاره شد

چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که در این دریا چه موج خون فشان دارد
چشم چشم دو ابرو ، نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دو تا گوش ، یه دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو ، یادم تو را فراموش
چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من
دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا ، یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا
من من یه عاشق ، همون ليلي سابق
تو تو يه دل سنگ ، گذاشتی منو دل تنگ...!

تو گفتی با توام دنیا بهشت است
چرا پس با بهشتت قهر کردی
نگو این عادت و طبع و سرشت است
همه گفتند عادت می کنی باز
من اما دل به لبخند تو بستم
بیا ثابت کن این ها وهم دارند
هنوزم چشم هایت رحم دارند...

وقتی اقتدا کردم به عشق
به کعبه ی دلم آمدی
یک رکعت نگاه کافیست
به سجده بیفتم .............................

حس کردم باید بنویسم.نمیدونم دیگه چی بگم.فریادم به گوشت نمیرسه؟به چه زبونی بگم دوست دارم؟فکر
نمیکنم همین طور بی تفاوت بتونی ازم رد شی.شاید خیلی خودخواهم که میخوام فقط مال من باشی!حتما
واسه توام پیش اومده که گرفتار کسی بشی.نمیتونم ازت دل بکنم.کنارتم اما از همه واست غریبه ترم.تا کی
منو منتظر میذاری؟دور همه چیو به خاطر تو خط کشیدم اما تو هنوزم .......نمیدونم!هیچی نمیدونم!!!شاید منو
از خودت برونی٬اما اگه همه ی دنیارو بگردی بازم عاشق تر از من پیدا نمی کنی.کم ترینم اما عاشقتم.شاید
عشق کافی نباشه اما میشه یه نگاهی بهش کرد....
.jpg)

اشکهای رقص باران میچکند از آسمان
قطره های خون من هستند میریزند پای گلدان


صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
عشق يعني پاكي و صدق و صفا خودشناسي حق شناسي از وفا
عشق يعني دور بودن ازخطا بنده بودن خلوت دل با خدا
عشق يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن
عشق يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل


بوسه مگر چیست فشار دو لب
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب
بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ُ لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه بر می دارد این شرم از میان
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من
در آرزوی پرواز , گذشتن از روی دریا و رسیدن به خورشید ... در آرزوی پریدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان می دوی اما به انتها که می رسی ... صبر می کنی ! می ترسی وقتی بپری به جای پرواز در آسمان آرزوها در دریای کبود ناخواسته ها غرق بشی ... یا حتی پرواز کنی ولی خورشید تنت رو بسوزونه , تنی که به خاطر ترس از ندانسته ها و یک جا ایستادن داره سنگ و سرد می شه ! نه ! من اجازه نمی دم این گرمای خوابیده زیر خاکستر وجودم خاموش بشه ! می پرم ... پرواز می کنم ... به خورشید می رسم ... ؟؟؟
ترا من زهر شيرين خوانم ای عشق، 
که نامی خوش تر از اينت ندانم.
وگر هرلحظه رنگی تازه گيری،
به غیر از (زهر شیرینت) نخوانم.
تو زهری،زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی،که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو،مستی از تست.
به آسانی،مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:(دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!)
ولی ما به او بستیم ودیدیم
که این زهر است،اما!...نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد،
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد،
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید،
ترا دارم که:مرگم زندگانی است

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کن در این شهر طبیب دل بیماری نیست
صفای اشک و آهم داده این عشق
دله دور از گناهم داده این عشق
دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد
خیال کردم پناهم داده ای
چنان عاشق چنان دیوانه حالم
که میخوام ازتو و از دل بنالم
هنوزم با همین دیوانه حالی
یه رنگم صادقم صافم زلالم
تو که عشق و تو ویرونی ندیدی
شبه سر در گریبونی ندیدی
نمیدونی چه دردی داره دوری
تو که رنگه پریشونی ندیدی
عزیز جونم
غم عشق تو کم نیست
صوای عشق تو
هر غم که غم نیست
گله کردی چرا مینالم از درد؟
دیگه این ناله ها دسته خودم نیست.
چنان عاشق چنان دیوانه حالم
که میخوام ازتو و از دل بنالم

آغوشت پناه خستگی هامه
درانتظار آغوش گرمت به تمام پاکیهایت وصفای سینه ات دل خوشم

عاشق همیشگی تو تا سر حد مرگ میخوامت

من نشاني از تو ندارم،اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار
به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس
کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس
پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق
در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،
ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،
زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،
چه چیز از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم،
وبا دست های تهی خواهیم رفت،
نه چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،
و زندگی را جشن گرفته اند،
پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد
اين نيز بگذرد....مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي...مثل همه دوست داشتنها که در ته
صندوق خاک خورده زمان مخفي شد و گردي از فراموشي پوشاندش....اين نيز بگذرد....مثل
همه اشکهايي که در انزوا ريخته شد و هيچ کس نفهميدشان....اين نيز بگذرد مثل همه بغض هايي
که بي پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهرباني هرگز بازشان نکرد....اين نيز بگذرد مثل
گذر تلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي و بيقراري و دلتنگي براي اويي که ميداني بايد تنهايش
بگذاري ....اين نيز بگذرد مثل زندگي

تو را فرموش نخواهم کرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست
دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا که مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی اگر
تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست ميکشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي
شود سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي کني فرسنگها راه
خواهم پيمود چرا که شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد؟

هی همه میگن بهونه یه بهونه واسه موندن
یه بهونه واسه بودن یه بهونه واسه خوندن
آره تو بهونه هستی یه بهونه واسه شعرام
یه بهونه ی قشنگی واسه گریه هامواشکام
تو همونی یه بهونه واسه شعرعاشقونه
واسه گریه ی شبونه واسه اشک بی بهونه
واسه موندن واسه بودن واسه خوندن

آخ که ای بهونه ی من دل من هواتو کرده
آخ کجایی که ببینی دل من لبریزه درده
ای بهونه ی قشنگم دل من بی تو می میره
تو کجایی که ببینی این شبا دلم می گیره
آخ کجایی که ببینی بدجوری گریم می گیره
اشک من لبریزه درده دل من خیلی اسیره


